تبليغاتX
پروازکن پرستوی خسته

عشق وزندگی

طعم مرده
طعم مرده magnify

این نفس ها بوی سیگار میدهد
این بوسه ها طعم گس رژ دارد
بوی این تن ها بوی نسیم حبس شده در اسپری هاست

بوی واقعیت کجاست؟... طعم آن لطافت خدا دادی که کشش غریزیه مرا بر می انگیزد کو؟...

خسته شدم از گریم نگاه ... از پنهان کردن پوست زیر خلواره رنگ بیزارم

ازین لذت های غم انگیزشرمسارم
آنکه بوی حضورش در عطر اسانس ها گم میشود را نمیخواهم

آیا کسی مانده که عاشقه دختر چوپان شود؟
عاشقان را چه شد؟هنوز کسی هست که زندگیش به نو باوه کودکش عشق را بیا موزد؟
ویران باد دنیایی که در آن عشق دیگر مد نیست
خاموش باد روشنیه فکری که تن فروشی به بهای تجدد را امروزی تر از عشق بازیه دلها میداند
و مرده باد آن که از عشق دم میزد و اکنون با کلامش دل میشکند ...
ایناند که قدر معانی را به گندابهء بازیه کلمات میکشند
و منم که می ایستم و از جان ; بهای سلام دل را میپردازم
روز ها همچو طوفانی مهیب خوبی هایت را با خود میبرد ... مراقب باش روحت عریان نماند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:27 توسط پرستو |

نظر بده ...اگه خوشت اومده نظر بده تا ... بيشتر بذارم ...نظر بده ...

 

 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد


                     اشک زن

              وخداوند زن را این گونه آفرید

 

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟
مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.
او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمی

بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آید که مادر بی دلیل گریه می کند.
همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید
.
پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟

سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:
خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟

خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد
من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند
و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.
من به او یک قدرت درونی دادم

تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند.
من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد

و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.
من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم
.
من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند
.
من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند
.
اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند
.
سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم
.
این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند
.
پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد

ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست.
زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود
.
چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد.اما...             امانازنین تو چرا اینگونه نیستی؟؟؟


 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 19:30 توسط پرستو |

 

من 2 تا تو را دوست دارم ... يکي اين دنيا ... يکي اون دنيا ...

تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را ...

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

رنگين کمان پاداش کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند

از شمع آموختم که :ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم

خبر رسيده که يکي از فرشته هاي خدا گم شده. چند ميدي لوت ندم؟؟؟
 

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم

زندگي 3 ايستگاه دارد!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شم

اگه يه روز سراغم رو گرفتي و ازم خبري نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد

در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد

عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!!
 

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آب نباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند

بدترين شکل دلتنگي براي کسی آن است که در کنار او باشی و بداني که هرگز به او نخواهی رسيد

ديگه يار نمي خوام وقتي که مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟

اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت بمونم اما ازت يه خواهش دارم وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري

 
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه

عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد

دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم

بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند

اگه تونستي پر کلاغ ها رو سفيد کني برف رو سياه کني يه بوسه به آتش بزني يه نفس عميق زير آب بکشي اون موقع من مي تونم تو رو فراموش کنم

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين سوختن عشق آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

زندگي اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق يک بار است ..... جدايي دشوار است ..... ياد تو تکرار است

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي

همين روزا ميان دستگيرت مي کنن دست بند به دست ميان مي برنت جزئيات جنايت هنوز مشخص نيست اما .....اثر انگشتت روي قلب شکستم مونده

اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنبال کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسي اونجا نيست

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است
 

دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

موقعي که خدا پنجره ي بهشتو باز کرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني که الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه

وقتي كسي رادوست داري، گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازي كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. و وقتي كه كسي تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست. واگر تنهاي تنها باشي، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست

مي گي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم.

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست
 واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست

نديدم بهاري
 محبت ز ياري
 دلم غرق خون شد
عجب روزگاري

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت...
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي...
جدايي سخت است نه به سختي تنهايي...

نگاهي آشنا به ياس کردم ...
تو را در برگ گل احساس کردم ...
خلاصه در کلاس ناز چشمت ...
دو واحد عاشقي را پاس کردم....

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است
 بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند
تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

سكوتم را به باران هديه كردم
 تمام زندگي را گريه كردم
 نبودي در فراق شانه هايت
 به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

اگه معلم جغرافي بودم اسمتو رو بلند ترين قله ي دنيا مي نوشتم
 اگه معلم ادبيات بودم اسمتو تو تمام شعرام مي آوردم
 اگه معلم شيمي بودم اسمتو در گروه حلال ترين محلول ها قرار مي دادم
 اگر معلم زيست بودم قلبت رو از مهربون ترين قلبها مي نوشتم ...

به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبوتر
به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر
 به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر
 به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش نيستم ...

با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم
نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم
چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن
دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم

 
هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد
 من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد
 اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد
زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟...
گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد...
گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي...

نه!نرو!...
صبرکن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم...
 اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم...
 اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....
صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو...

شب هاي هجران را سحر کن
 به عشق خود دلم را شعله ور کن
در اين شبهاي سرد بي ترنم
لبانم را پر از شير و شکر کن
دل ما چشم در راه تو مانده است
سفر را اي پرستو مختصر کن

تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
 ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم
کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم
حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم
 من نه قلندرشبم نه قهرمان قصه ها
نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها
 من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم
 قشنگيه قسمت ما ست که ما به هم نمي رسيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:6 توسط پرستو |

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:33 توسط پرستو |

خدايا...

ببين...

ترس هایم را ببين ٬ دلشوره هایم را ببين...

هرچه که خواستم و نداشتم را ببين...بغض هایم که در گلو خفه شدند ببين...

هق هق هايی که توی بی صدايی گم ميشوند...حرفهایم که پشت چهره خسته ام نشسته اند ببين...

خدايا...

طعم تلخی که در من رسوب کرده را ببين...اشکهای پنهانی را ببين...

زجر نگفتن ها و اعتراف نکردن ها را ببين...

خدايا...

ببين که هر حس شيرينی در آغوشم گذاشتی پر از ترس بود...پر از درد...

اين همه دل نگرانی و دلواپسی را ببين...اين همه صبوری را برای بی دليلی ببين...

اين همه گذر و انبوه خاطرات را ببين...اين همه تنهايی که سهم من شد را ببين...

خدايا...بگو من غريبم يا این روزگار..؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:22 توسط پرستو |

 

در واپسين اين روزهاي خماري..

چهارچوب اتاق من که از فضاي وجود تو خالي..

حجم آخرين تصوير ها را به رخم ميکشند...

 

هنوز رد پاي قدمهايت

خنده هاي بي پروايت..کلمات نوازشگرت..

آغوش گرمت..دستان مشتاقت

در کنج اين دنيا حک شده اند!

از پله هاي قطور تا تخت چوبي

زمان قصه پردازي مي كرد..

از حضور خسته من و ورود شاهانه تو..

زمزمه هاي شبانه ما.. گريه هاي بي امان من..

عکس هاي آويخته به ديوار..

آينه رويا ها..و طنين صداي مردانه ات..

  ديوار ها هم به صداقت عشق تو قسم ميخوردند.. 

 

 حال بعد از رفتن تو با چمدان خاطراتت.. 

من مانده ام و هجوم سنگين لحظه ها 

 سهمگین ..اندوهگین و خستهاخرین تصویر ها

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:13 توسط پرستو |

 

پشت این پنجره ها دل میگیره

غم و غصه دلو تو زندون دل

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون میشه تو میدونی

 

بنام خالق عشق و دوستی

شروع وبلاگا با دو خط شعر شروع می کنم به سهم خودم


به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

                                              عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

                                          دل من زغصه خون شد دل تو خبر ندارد

 

                                                    بی وفا  

 

 

 

 

                  

دلم خسته شد از بی هم زبانی ***مبادا طی شود فصل جوانی

برای توبرای تو بمانم ***برای من برای من بمانی

بگذار یک بار دیگر در قلب توبه دنیا بیایم. بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم وپابرهنه درآسمان راه بروم .این هوای دم کرده را کنار بزن!بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور!دستی بر صدای خسته ام بکش!بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم.

سلام به ساعت شش صبح که سایه تو از خورشیدمی گذردوستاره های خواب آلود را

بیدار می کند. سلام ته یکایک انگشتهای تو که می توانند نقا شی های مغموم مراشیشه

- های مه گرفته پاک کنند. سلام به اتوبوسی که نفس های گرم تو رابه دوردست می برد.

بی تو سفر نخوا هم رفت .نگاه تو در هیچ چمدانی جای نمی گیرد.بی توخواب های مشوش من تعبیر نخواهد شدو کسی ترانه هایم را درچهاراه خاطره زمزمه نخواهد کرد.

بگذار کلمه های مرده ام را درون صدف های صورتی جای دهم وآنقدر نگاهت کنم که

گونه هایم به رنگ نارنج ها شوند.بگذار قبل از اینکه اخرین سیب بر زمین بیفتد اسم تو

را یاد بگیرم.

بی تو بیدار نخواهم شد وصورتم را در رودخانه ی عاشق نخواهم شست . بی توگیتار

گنگ خواهند ماند وبوته های نعناع خشک خواهند شد.

بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان خوانده شوم تا به دهای شیرین تو برسم.آن گاه شعر کوتاهی شوم در دفتر خاطرات تو:

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:10 توسط پرستو |

خدافظ.............پرستوی مهاجر

عشق ----------------بی وفایی----------- جدایی------------- درآخرفقط گریه و بس 

عشق

 

زیبا تر از لحظه ی جوشش عشق در

قلب و چشمانه یار

نیست چیزدیگری در این دنیای فانی

 

 

بی وفایی

 

هیچ دردی درد ناک تر از حس  لحظه ی

بی وفایی عزیزترین کست

نیست در این دنیای وفانی

 

جدایی

 

هیچ چیز زجر اورتر از تحمل لحظه لحظه ی

جدا ماندن از عشقت کسی که

با تموم وجود می خواستیش نیست

 

گریه

 

هیچ چیز درمانگر تر از گریه برای

یه دل شکسته و در مانده نیست

 

پس گریه می کنم به یاد عشقم

گریه کردن برای عشق از دست رفتت

نه تنها گناه نیست

بلکه عبا دت است

 

 

پس گریه کن نازنینم

 

 



 

 

نی نی دلش واسه خدا یه ذره شده بود!

بالا رو نگاه کرد و گفت:

این آدم گنده ها وقتی دستمو می گیرن خیلی خسته می شم.....

اونا تند تند راه میرن و منم مجبورم تند تند تاتی کنم.....

تازه!انقد باید دستمو بالا نیگه دارم گه اندازه ی دست بابایی بشه!!!!

خوب خسته شدم خوب!تو شیکم مامان که راحت تر بود!!!!

خدا گفت:صبر کن!بزرگ میشی.....

 

****

 

نانی(نی نی بزرگ شده) گفت:خدا....

دستمو بگیر که از تنهایی دستام خسته ام!!!

زندگی تند تند میره و من هر چی می دوم بهش نمی رسم.....

خوب خسته شدم!!!!

خدا گفت:صبر کن!یه جایی میشه که زندگی هم از دویدن میبرّه و خسته میشه!!!

 

****

 

 خدا.....خسته شدم!یه عمر دویدم!

نه به بابا رسیدم نه به زندگی.....

حالا جوونا میدون و من باز عقب موندم....

خدا:دستتو بده که اینبار نه خسته میشی نه میدوی!!!!


 

از سخن عشق نشنیدم خوشتر

 

بازی عشق را بس درد هاست

بازی عشق با وجود لیلی زیباست

مجنونمو به عشق لیلی می سوزم

به امید روزی

که

مجنون تو باشم

-----------------------------------

روزی که با تو باشم بهترینه لحظاتهنظر بده ...

گرمای عشق تو خورشید ظلماته

ما می تونیم یکی بشیم با هم دیگه

ما می تونیم دریا بشیم با هم دیگه

اسمون ما ه و ستار ه و داره

اما ما هم دیگرو داریم

پس دیگه غصه نداریم

دلم می خواد سیاه کنم

برگ برگ دفترم

به عشق تو

دلم می خواد جارو کنم تمومه خاطرات بد

دلم می خواد با دست تو برسم به اوج عشق

دلم  می خواد پاکی عشقو با تو پیدا بکنم

دلم می خواد ستاره شم توی شب چشمای تو

دلم می خواد پروانه شم

بگردم همیشه به دور تو

--------------------------------

ای خدا یاری بکن

تنها مون نزار

من و اونو به حال خود نزار

من واون

عاشقیم از عشق سر شار

ای خدا یاری بکن به دست ما

ما رو تنها نزار

اون ماه و من ستارم

اون لیلی و من مجنونشم

ای خدا کاری بکن

ما برسیم به هم

ای خدا  ما رو تنها نزار

 

 


نظر بده ... 

همیشه دوستت دارم نازنینم

 

 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 7:55 توسط پرستو |